تبليغاتX
مانند زندگي
 

مي گويمش از آن چيزها نداري كه فيلم را درش مي گذاشتيم و تماشا      مي كرديم.

- چه چيز؟

- نامش را به خاطر نمي آورم...در اصل يك ذره بين بود و اصلأ ببين اين طور بود....

و شروع مي كنم نقشه اش را مي كشم.

و...به خاطر نمي آورد.

 

" چقدر نامها را فراموش مي كنيم و چقدر چيزها را از خاطر مي بريم.

  نام كه از بين مي رود چه بر جاي مي ماند تا خاطره ها را از آن سرشار كنيم؟"

 

                                                     *****

 

هنوز همه آن فيلمها را نگه داشته ام- فريم به فريم ، در يكي از آن جعبه شكلاتهاي قديمي كه عكس كوچه اي از كانتربري انگليس بر روي آن نقش بسته است و چقدر از كودكي ام را از كنار كتابخانه اي پر از كتابهاي شكسپير   تا انتهاي آن پيش رفته ام و بن بست تاريك مرا به خود بازگردانده است ميانه كوچه هاي خواب الوده شهر پير!

 

در جعبه را كه مي گشايي فيلمها هستند و عكس برگردانهاي برج ايفل ، كاكتوس،اهرام مصر و...آسياب بادي كه در جايي از هلند حتمأ مي چرخد و آتشفشاني كه در ژاپن مي غرد...و تو نه بر هيچ كاغذي كه تنها بر ذهنت حك كردي و هيچ كس ، نقش رويايش را هرگز نمي يارست.

 

آي دور دورهاي ذهن!

 

در كدام فريم  كارگرداني روياي هرگزرا نقش مي زنم؟

در كدام پلان كدام فيلم نقشبندان روياي هرگز را بر خواب مژگان طرح        مي زنيم؟

 

همين!

 

                                               *****

+ نوشته شده توسط همسايه در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 14:18 |
 

"ابتدا شما را ناديده مي گيرند ،سپس به شما مي خندند ،پس از آن با شما مبارزه مي كنند ،......

.....زان پس پيروز مي شويد."  

                                                             مهاتما گاندي رهبر فقيد همه ناديده گرفتگان پيروز

همين!

+ نوشته شده توسط همسايه در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 13:54 |
 

با اجازه!

 

تو در دوران دانشجويي ات "فيكس" شده اي – همسرم مي گويد. واين اصطلاح "فيكس" شدن را از دوست كارشناس ارشد روانشناسي اش وام گرفته است كه خود در ترمهاي خاطره برانگيز دانشگاهي و كتابهاي درسي كه تا حد نمره "الف"  ونه راهكارهايي براي درمان درد هاي بيشمار جامعه براي او ارزش داشته اند ،"فيكس" شده است.

...و اين "فيكس" شدن را با اندكي مسامحه مي توان " قالب پذيري"، منجمد شدن در يك استيل خاص و با اندكي بيشتر بينش بغض آلود و انگ زننده متداول "در جا زدن" ،" تحجر" و عقب ماندگي ذهني ترجمه كرد .

 

و همين دوست همسر من در حال تماشاي آخرين برنامه مفرح ماهواره، به "همسايه شما" كه از اين تصاويرو مفاهيم  اجق وجقي بيگانه سر در نمي آورد، مي گويد:تو رشد نكرده اي ، در آن مفاهيم كلاسيك در جا زده اي ،با تمدن به پيش نرفته اي و در دوران كودكي ات "فيكس" شده اي.

...و او راست مي گويد. همسر من راست مي گويد و بسياري از كانالهاي ماهواره اي كه هيچ كدامشان البته كودك نيستند و در تعابير ي ديگرگونه از" انسان" ، "خدا" ، "اخلاق" يا ( گريز انسان ازخدا و اخلاق ) "فيكس" شده اند.

 

اما من اعتراف مي كنم كه با اجازه يا بي اجازه در دوران دانشجويي ام "فيكس" شده ام وهميشه نيز در آن دوران باقي خواهم ماند با حس عطشناك آرمانخواهي پاك كودكانه اي كه همواره مرا در امتداد خاطرات سبز روزي روزگاري رستاخيز جهان،بر پاي داشته است تا مبادا در ارتفاع يك ميز حقير شوم و از چهار چوب  پاي بند يك صندلي به قعر تمام معتقدات سابقم سقوط كنم.

بله ، من در دوران دانشجويي ام "فيكس" شده ام – در حسرت سرماي شبهايي كه پتوهامان را به هم وام مي داديم تا گرماي دوستانگي مان ، زمستان را رو سياه كند و با قرار و مدارهايمان شوخي مي كرديم بر سر تماشاي تصاوير سياه و سفيد كانال يك يا دو تلويزيوني كه برفكهايش روياهامان را نقش مي زد.

 و " همسايه شما" در دوران كودكي اي "فيكس" شده است كه نوارهاي موسيقي كلاسيك،الكتروني و....را با چه شيدايي گوش مي كرد تا هنوز كه هنوز است وقتي حتي با بهترين و شفاف ترين سيستم پخش ديجيتال همان آهنگها را گوش مي دهد در حسرت نوستالژيك آن روزگاران آه مي كشد: آن موقع يك چيز ديگر بود.همان كه شاملوي بزرگ      مي گويد:

مطلب از اين قرار است:

چيزي فسرده است و نمي سوزد امسال

                          در سينه ، در تنم

 

بله! آن موقع ترسها، وحشتها و لذتها چيز ديگر بود. چيزي تكرارناشدني كه من و "همسايه شما" در آن "فيكس" شده ايم و همين خوب نيست كه لااقل مي دانيم در كجاي زمان "فيكس" شده ايم و كدام رستاخيز را انتظار مي كشيم.       

    

 

بله – خانمها و آقايان!

شايد بسياري از ما در يك دل افسردگي تاريخي "فيكس" شده ايم و تنها به اميد آتشباران بزرگ روز خورشيد است كه شبان و روز اين زمان را تاب مي آوريم كه:                           آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست

 

همين!

+ نوشته شده توسط همسايه در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 9:9 |
 

 آه!

لطفأ ببخشيد مرا:

- كوشه دنجي ست اين جا

                       كه دمي بنشينم

و خيال روزان رفته،

         خاطره هاي هرگز ناگفته!

اسب روياي اسير،

               اژدهاي آن كابوس پير!

و فتح هيچ قلعه جادو را- شايد

ذهن بازي بكنم ،

تا مگر:

- دلهره تلخ حيات!

تاب آورد اين روز و

                        شبان را

بر وهم سرد آسمان، زمين

و خواب زمان

          نقش زند.

 

 

 

آه، باري!

اگر گوشه دنجي اين جا

                    آن جا ، هر جا

مرا حوصله كرد:

- لكنت آوازم شايد

 حجم تنهاييم را

               يسرايد.

 

( گوشه دنجي

  بي دغدغه نعره باد

 و

   غوغاي پريشان آن زخم ياد!)

 

گوشه دنجي

          شايد!

+ نوشته شده توسط همسايه در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 8:39 |
 

كسي از من پرسيد:

- همسايه

          كدامين طرفي؟

و نپرسيد:

چقدر ديوار

          در

        پنجره

و آواز ديدار

بين بغض حنجره هامان

                        مانده است.

                                *******

(كسي

از هق هق درها

             و كلون

پنجره هاي زخمي

ديوار ديوار - حصار هيچ فرياد!

گذر خواهد كرد؟)

+ نوشته شده توسط همسايه در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 9:50 |
 

من!

  اما هيچ نمي نويسم

تا تو!

 سكوت را آواز دهي

درجمله شبي كه

از

  حرف ستاره هاي داغمه بسته

بر آماسيده است.

+ نوشته شده توسط همسايه در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 8:16 |
 

شمشير كه فرود آمد

             قبله بسوخت

وز شكاف فرق تاريخ

دلهره سرخ عدالت چكيد:

- چند خلخال

        درنگ راه بر پاي زن خسته پير

و چقدر كاسه شير و عطر تازه نان

       طعم آن گرسنه ترين كودك تنهاي يتيم

و چقدر عمق

      به چاه خشك زخم ترين درد زمين

تا يكبار حتي

         - ضجه آسمان را

در هرم تشنگي اش بل

                        تازه كند؟

 

آسمان!

در بهت شنگرف شب

          درنگ مي كند

و طلوع!

در قاب خشك خواب

طرح روز را ،خط خط ، بي رنگ مي كند:

- هجرت جان جهان

از هر چه خاك و آب و

                         آفتاب!

 

( سوگند به خداي اين يك لحظه سجود

  ضربت عشق در لمس آنچه بود و نبود

و رهايي

       تا آن سوي معراج گام

                    - حد عبور !

من

  رستگار شدم.)

 

آسمان

    خاك

ستاره ، آفتاب :

- حرمت سرخ رهيدن را

                  بر نبض جهان

آهنگ مي كند.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط همسايه در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 9:14 |
 

بي ترديد يكي از فراموش ناشدني ترين خاطره هاي سينماي ايران ، فيلم "گوزنها" است.

 

اثري نمونه اي و مثال زدني با كارگرداني تحسين برانگيز "مسعود كيميايي" و بازيگري تكرارناشدني "بهروز وثوقي" كه هنوز ،هيچ گاه ، در هيچ فيلمي ، هيچ هنرپيشه اي نتوانسته آن را بدانگونه بازي – زندگي- نمايد كه من بيننده در همذات پنداري غريبي با او يگانه شوم،همو شوم و مشت كوبان بر ديوار به رفيق چريك فراري ام ضجه رنم : منم مي تونم ، منم مي تونم...

.

.

.

و... فرياد زديم : منم ميتونم .... ما هم مي تونيم.

هجوم نگاهبانان امنيت حصارها را تاب نياورديم ، تسليم نشديم ، در زهر خند واپسين خانه را به آتش كشيديم و....

 

 

چراغها كه روشن شدند ، ما مانده بوديم و دستهاي گره كرده كه تاول تاول نقش ديوار بر آنها حك شده بود- منم ...م ي ت و ن م .

 

گنجشكك هاي اشي مشي از آوار خانه پر كشيدند و جز آتشي هيچ بر جاي نماند در عبور از پرده خاموش!

 

ما توانستيم؟

     

             همين!  

+ نوشته شده توسط همسايه در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 10:9 |
 

ديشب شبكه 4 صدا و سيما به گونه اي غير متعارف و در زماني باور نكردني – بر خلاف شعارهاي مرگ بر در پيشواز جنگي خانمانسوز، اقدام به نمايش اثري ضد جنگ نمود.

نمايش "آتش بس در جبهه غرب" يا به روايتي ديگر " در جبهه غرب خبري نيست" بر مبناي كتاب تحسين بر انگيز "اريش ماريا رمارك" ، با تمامي كاستي ها و جرح و تعديلهاي متداول اين رسانه ، در اين غوغا سالاري هستي ستيز، فرصتي مغتنم است تا شناعت جنگ و جنگ طلبان را بار ديگر به تماشا بنشينيم و زندگي را حتي به قدر آواز چكاوكي بر پنجره فرارويمان يا آخرين نقش پرواز پرنده اي در دور دست ،قبل از به خاك افتادن واپسين، گرامي بداريم.

 

اگر احيانأ موفق به تماشاي اين فيلم نگشته ايد،شايد بتوانيم به قول صدا و سيما تكيه كنيم كه عهد بسته است در روز پنج شنبه نوزده شهريورساعت سه و ده دقيقه بعد از ظهر بار ديگر نيز اين فيلم را به نمايش بگذارد.

- البته اگر تا  پنج شنبه نوزده شهريورساعت سه و ده دقيقه بعد از ظهر ، قداست جنگ دوباره بر شرافت زندگي پرده نكشد ، مي توانيم تماشاي دوباره اين فيلم را اميدوار باشيم.

 

در پايان مشتاقانه از شما خواستارم كه خود به تنهايي به تماشاي فيلم بنشينيد بي راهنمايي ها و چشمبندي و پرده آويزان كارشناسان محترمي كه راه نگاهتان را فرو مي بندند.

فقط به چشمهاي خودتان اعتماد كنيد و شعورتان كه زندگي رابا پوست و گوشت واستخوان در تلاقي زخم و گلوله درك مي كند به دور از شعارهاي ستايش بار مرگ!

                                                                          همين!

+ نوشته شده توسط همسايه در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 9:25 |
 

 

- بدبخت ملتي كه قهرمان ندارد.

- بدبخت ملتي كه به قهرمان نياز دارد.

                                        " گاليله – برتولت برشت "

 

 

با اجازه:

 - اعتراف مي كنم كه كره زمين گرد نيست.

 

" تكمله: اعتراف مي كنم كه كره زمين از هيچ ابتدايي ابدأ گرد نبوده بلكه  برخي نااهلان با          چشم ريز بين و مادي نگر خود  گفتند كه گرد شده و اكنون ، دوباره ، پس از برداشتن آن عينك كج بينانه قرنها- نه فقط از فراز برج كج  پيزا در نزديكي واتيكان كه در اقصي نقاط جهان مشخص شده كه گرد نيست. يعني هرگز و اساسأ گرد نبوده است و اين جز خيالي باطل بيش نبوده كه طي چند قرن بشريت را اسير توهمات خام به ظاهر علمي نموده است."

 

- اعتراف مي كنم كه خورشيد به دور كره زمين مي چرخد.

 

" تكمله: اعتراف مي كنم كه از آغاز خورشيد به دور كره زمين و احسن الخالقين خدا           مي چرخيده است اما مدت زماني آدميان به دليل از خودبيخودي و فراموشي ذات الهي خود ، مقهور نور شيطاني خورشيد گشته و تصور كردند كه آنها به دور خورشيد مي گردند. اما اكنون خوشبختانه - از وراي قرنها پوشيده در خس و خاشاك غارها، با اثبات دوباره حقانيت بالا بلند و ستبر اين وارث بابا آدم در همه نقاط و زواياي تاريك و روشن نقاط تاريكي از كره ارض – بر جميع اناث و ذكور مشخص گرديد كه نه تنها خورشيد عالمتاب بلكه تمامي عالم، با تاب و بي تاب، بايد به دور اين منبع جوشان و غليان لايزال فيض بگردد."

 

- اعتراف مي كنم كه در مراسم خاكسپاري بابا آدم و ننه حوا - با تمامي ارث و ميراث آدميتشان -  حضور داشته و دربرگزاري نماز ميتشان به بزرگان اقتدا نموده و فاتحه نيز خوانده ام و پس از مراسم ديگر همه چيز را تمام شده دانسته و اعتراف مي كنم كه از اول هيچ خبري نبوده كه نبوده – فاتحه مع الصلوات!

 

" تكمله: اعتراف مي كنم كه اصلأ موجودي به نام ميمون وجود نداشته و ندارد و اين توهمات وحشيانه و جنگلي به جهت توهين به قداست انسان و ذات بلند مرتبه الهي او، توسط  يك مرتد نابكار...  در اذهان گناهكاران بالفطره اي چون ما ايجاد گرديده تا ازاين طريق آتش سوزان جهنم را همواره روشن نگاهذاشته و به شيطان رجيم ياري رسانيم. خدا ما را ببخشايد.

از سويي شايد بد نباشد اعتراف كنم كه موجودي به نام انسان نيز، به تعبير من، وجود ندارد وآن چيز ديگري است كه من اصلأ نمي شناخته ام و از همين رو من تازه دريافته ام كه هنوز نمي دانم كه چه كسي هستم  و فقط مي دانم كه با اعتراف به گناهانم تنها خودم را مي توانم بشناسم و هر چه گناهانم بيشتر و بار آنها سنگين تر باشد بهتر خود را مي شناسم.

مهم اين است كه من اعتراف مي كنم ، پس هستم."

.

.

.

.

در پايان- اعتراف مي كنم كه مهم اعتراف كردن من است و نه اين كه به چه اعتراف مي كنم.

 

" تكمله: مهم اين است كه من آفريده شده ام يراي اين كه اعتراف كنم تا از غرور و نخوت بنده نافرماني كه با تصور نادرست انسان بودن از جاده رستگاري به دور شده ، رهايي يابم ، به برتري خدايگان ايمان آورم و به يمن اين بارقه الهي گناهانم بخشيده شده و نجات يابم.

از همين روست كه ايمان مي آورم به اعتراف ، اعتراف گيرنده و قداست ذات اعتراف.

مهم اعتراف من به ذات قدسي اعتراف است كه مرا از درون شيطاني من مي رهاند تا شايد دوباره بازسازي شده و همچون ديگران ، همچون همگان ،عاشقانه و عابدانه  به او ايمان آورم. 

                                                                                                  آمين!

+ نوشته شده توسط همسايه در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 9:25 |


Powered By
BLOGFA.COM